تبليغاتX
گل نسترن
 

گاهی وقتا همش قلبم تندتند می زنه ، می دونم چی میگه و چی میخواد ولی گاهی وقتا هم علامتاشو اشتباه می کنم.
تو فکر قلبم بودم که صدای گوشیم بلند شد . یه پیام کوتاه داشتم از دوستم نوشته بود : چه غمگینانه می  پیچد درون کوچه ی قلبم صدای تو که می گفتی: نون خشکیههههههههههههههه
یاد دوره گرد محلمون می افتم ، هفته ای حداقل سه بار می اد و همیشه هم با دمپایی کهنه شروع می کنه!!! دمپای کهنهههههههه می خریم !!!
فکر می کنم برای چی یه دمپایی ممکنه کهنه بشه؟! یعنی زیاد راه رفته؟ خوب اخه تو این دور و زمونه که کسی دمپای نمی پوشه راه بیفته تو خیابون یا کلی باهاش راه بره که کهنه بشه! الانه همه صندل رو فرشی می پوشن کی دیگه دمپایی پاش می کنه!
فکر می کنم اصلا چرا با چیزه دیگه ای شروع نمی کنه ؟ مثلا پیراهن کهنه یا کفش کهنه یا مثلا قلب کهنه؟!
بی خیال دارم می رم دوباره تو این جور حرفا ! ولی واقعا فکر می کنم می شه قلب ادما هم کهنه شن؟
نمی دونم گاهی اوقات به یه چیزایی فکر می کنم که هیچ جوابی نداره!
مثلا این کیهان و اینکه این اسمون با کلی ستاره و کهکشان و منظومه و کره های جور واجور که توش هست ،  حالا پشت همه ی اینا چیه؟!!!
مثلا به مرگ و اون دنیای که ادمای زنده ندیدن فکر می کنم و کلی سوال در موردش! 
مثلا اینکهچه طور میشه هر ادمی یه وقتی می میره؟ مرگ می می اد سراغ ادم؟ مرگی که اکثر ادما همیشه فکر می کنن که فقط برا دیگران پیش می اد و وقتی می ببینن نه مثله اینکه خودشون هم دارن دی جدی می میرن چه حالی می شن؟
و کلی سوالای دیگه!
اینجاست که اهم بلند می شه و ....
فکر می کنم
فکر به دمپای کهنه ادمو به چه جاهایی که نمی رسونه!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 13:28  توسط نسترن.د  | 

 

سلام عید همه مبارک

امیدوارم سال خوبی برای همه باشه.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 1:12  توسط نسترن.د  | 

 

با تمام قدم جلوی پنجره می ایستم تا خورشید با پرتوهایش بدن سردم را گرم کند ، گرمایی که همیشه ارزویش را داشته ام گرمایی که قرن هاست ، سال هاست در بدن مردانی جستجو می کردم و نیافتم و شاید هم یافته ام ، شاید او ...
هنگامی به خودم می ایم که با گردنی کج به دختری چادری که رو به رویم با لیوان چای در دست در حال قدم زدن است می نگرم ،زن ،موجود دوپای مقنعه پیچ مانتویی! فکر می کنم برای چه افریده شده ام ، که همبستر مردانی باشم که لذتشان را در من جستجو می کنند ؟! مرد ، موجود دوپای کت و شلواری! من از تو چه می خواهم؟ پناهی برایم باشی؟ یا دستانی باشی برای نوازشم؟!
با خودم درگیر می شوم ، در نخ خودم می روم ، دوباره سردتر می شوم ، حتی خورشید هم نمی تواند گرمم کند ،  خودم را می بینم ، تصاویر ، اتاق ، من ، او ، می ایند ، می روند ،احساس می کنم ، لمسش می کنم ، لمس می شوم ، گرم می شوم ، داغ می شوم ، گر می گیرم ، حتی از یادش هم می سوزم ، تنها او او او  و شاید فقط او ...
از درد شدید گردنم به خودم می ایم دوباره خیره به دختر چادری شده ام ، او هنوز دارد چای می نوشد با خودم فکر می کنم مگر یک لیوان چای یک بار مصرف چقدر جا دارد؟
من لیوان یک بار مصرف را هیچوقت دوست نداشتم ، چای همیشه زود سرد می شود ، زود یخ می کند، ان وقت نمی تواند مرا برای لحظه ای بیش گرم کند ، مرا منی که قرن هاست سال هاست دنبال کسی می گشتم که گرمابخشم باشد ، و نیافتم و شاید هم یافته ام ، شاید او ؟! 
دوباره نگاه می کنم ، این بار مرا نگاه می کند ، باز چای می نوشد و من باز فکر می کنم که مگر یک لیوان چای یک بار مصرف چقدر جا دارد؟  اخر من مدت هاست کنار پنجره در امید گرم شدن ایستاده ام و شاید هم لحظه ای  بوده که برای من دور می نماید ، شاید تنها به چشم من !  منی که سال هاست ، قرن هاست به دنبال کسی می گشتم که گرمابخشم باشد و نیافتم و شاید هم یافته ام و شاید او ... ؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 13:46  توسط نسترن.د  |